رضا قليخان هدايت
1433
مجمع الفصحاء ( فارسي )
عنان را بپيچيد و برگاشت روى * برآمد ز لشكر يكى هاىوهوى دمان از پس اندر منوچهر شاه * رسيد اندر آن نامور كينهخواه يكى نيزه زد از پس پشت او * نگونسار شد خنجر از مشت او سرش را همانگه ز تن دور كرد * دد و دام را از تنش سور كرد بسلم آگهى رفت از آن رزمگاه * وز آن تيرگى كاندر آمد به ماه ز جوش سواران و آواز كوس * هوا قيرگون شد زمين آبنوس تو گفتى كه الماس جان داردى * همان گرد تيره روان داردى دهاده خروش آمد و دار و گير * هوا دام كركس شد از پرّ تير فسرده ز خون پنجه بر دست و تيغ * چكان قطرهء خون ز تاريك ميغ تو گفتى زمين موج خواهد زدن * وزان موج بر اوج خواهد شدن رسيد آنگهى شاه در شاه روم * خروشيد كاى مرد بيداد شوم بكشتى برادر ز بهر كلاه * كله يافتى چند پويى به راه يكى تيغ زد بر بر گردنش * به دونيم شد خسروانى تنش ازآنپس همه جنگجويان چين * يكايك نهادند سر بر زمين سپهبد منوچهر بنواختشان * به اندازه بر جايگه ساختشان بامر فريدون منوچهر شاه * نشست از بر تخت زرين كلاه فريدون شد و نام او ماند باز * برآمد براين روزگار دراز داستان زال و تولد او سپيد موى و انداختن سام او را و بردن سيمرغ و بازآمدن او كنون پرشگفتى يكى داستان * بپيوندم از گفتهء باستان نبود ايچ فرزند مر سام را * دلش بود جويا دلارام را نگارى بد اندر شبستان او * ز گلبرگ رخ داشت وز مشك مو از آن ماهش اميد فرزند بود * كه خورشيدچهر و برومند بود ز مادر جدا شد بدان چند روز * نگارى چو خورشيد گيتىفروز بچهر و جبين بود برسان شيد * و ليكن همه موى بودش سفيد